شب هاي بيهودگي...

شب هاي بيهودگي...

پشت خنده هاي سياه، 


گريه هاي سپيد !


سوزان و بي شمار...!


***


وقتي که تو مي آيي ،


من ميمرم !


وقتي که تو مي خندي ، 


من مي گريم ، 


محزون و بي قرار...


***


داستان غم انگيز " حيات "


رفتن " من " ، "آمدن تو... " 


***


به  غصه درآيي!


با من به غصه در آيي !


سخت گريان ام !؟


خنده هاي غمگسار...!؟


***


شمعي بر فروز ،


به فراخور حالم ،


از روشنان عشق 


هم چنان بيدارم اي نگار... !؟ 


                   ***


در باغ راز نگاه ات ، 


اسير عاطفه ام ، 


نگاه ام کن !


با چشم هاي شرمسار... !


***


اين جا زمين سردست ، 


خالي از هر چه فکر مي کني


خالي تر از ديار و از تبار...!؟


***


من گريه دارم ، 


از خنده هاي آدمي .


زخم خورده ام ، 


با دستان عالمي، 


در پس تيغ هاي آشکار ...!؟ 


***


اي نيامده ، 


اشکم به دامان گرفته ام، 


ميان" رفتن " و  "  ماندن " 


مانده ام ، 


با ديدگان اشک بار ...!؟ 


***


چيزي بگو ! 


هنوز منتظرم!


شايد بگويي " دوستد دارم " !!


آرام بخوابم، 


آرام يار ...!؟ 


***


يکي نيست !


يکي که به حرفم اعتماد کند !؟ 


دوستم بداند ، مرا ياد کند !؟ 


اي غريبه ي نا ممکن !!


ماندن ات بهر چيست؟؟


برو !!  آرام ره سپار ... !! ؟؟


ح ب 


توهم 


جمعه 


27 / 09 / 1394

برچسب ها :

شب بيهودگي...,شب
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد